يا نقي

ياابن رسول اللّه ! من تمام اموال و نيز خانواده ام را به شما مي سپارم .

حضرت به او فرمود: چه خبر شده است ؟ 

يونس گفت : من بايد از اين ديار فرار كنم .

حضرت در حالتي كه تبسّمي بر لب داشت ، فرمود: براي چه ؟ مگر چه پيش آمدي رُخ داده است ؟!

يونس گفت :  وزير خليفه - موسي بن بغا - نگين انگشتري را تحويل من داد تا برايش حكّاكي و نقّاشي كنم و آن نگين از قيمت بسيار بالائي برخوردار بود، كه در هنگام كار شكست و دو نيم شد و فردا موعد تحويل آن است ؛ و مي دانم كه موسي يا حُكم هزار شلاّق و يا حكم قتل مرا صادر مي كند.

امام هادي عليه السلام فرمود: آرام باش و به منزل خود بازگرد، تا فردا فرج و گشايشي خواهد بود.

يونس طبق فرمان حضرت به منزل خويش بازگشت و تا فرداي آن روز بسيار ناراحت و غمگين بود كه چه خواهد شد؟ و تمام بدنش مي لرزيد و هراسناك بود از اين كه چنانچه نگين از او بخواهند چه بگويد؟ در همين احوال ، ناگهان ، مأ موري آمد و نگين را درخواست كرد و اظهار داشت :

بيا نزد موسي برويم كه كار مهمّي دارد. يونس نقّاش با ترس و وحشت عجيبي برخاست و همراه ماءمور نزد موسي بن بغا رفت .

از نزد موسي برگشت ، خندان و خوشحال بود و به محضر مبارك امام هادي عليه السلام وارد شد و اظهار داشت : ياابن رسول اللّه ! هنگامي كه نزد موسي رفتم ، گفت :

نگيني را كه گرفته اي ، خواسته بودم كه براي يكي از همسرانم انگشتري مناسب بسازي ؛ ولي اكنون آن ها نزاعشان شده است . اگر بتواني آن نگين را دو نيم كني ، كه براي هر يك از همسرانم نگيني درست شود، تو را از نعمت و هداياي فراواني برخوردار مي سازيم .


امام هادي صلوات اللّه عليه تا اين خبر را شنيد، دست مباركش را به سمت آسمان بلند نمود و به درگاه باري تعالي اظهار داشت :

خداوندا! تو را شكر و سپاس مي گويم ، كه ما - اهل بيت رسالت - را از شكرگزاران حقيقي خود قرار داده اي . و سپس به يونس فرمود:

تو به موسي چه گفتي ؟

يونس اظهار داشت : جواب دادم كه بايد مهلت بدهي و صبر كني تا چاره اي بينديشم .

امام هادي عليه السلام به او فرمود: خوب گفتي و روش خوبي را مطرح كردي .

------

 يونس نقّاش كارش انگشترسازي و نقش و نگار آن بود، او از دوستان حضرت بود و بعضي اوقات خدمت حضرت مي آمد.

چهل داستان و چهل حديث از امام هادي(ع)/ عبدالله صالحي


دسته ها : حكايات
يکشنبه هفتم 3 1391
X